خرید بک لینک
خستگي اين روز ها دقيقا همان چيزيست كه به آن احتياج دارم. در واقع اين روزها از هر چيزي كه باعث شود كم تر به تو فكر كنم استقبال ميكنم! هر روز ساعتم را طوري تنظيم ميكنم كه با اتوبوس آخر كه پنج دقيقه مانده پنج حركت ميكند به تمرين ام برسم. در راه برگشت هم گاهي براي خريد هاي روزانه به فروشگاه ميروم يا به پياده روي تا گلخانه كوچه بالاي دانشگاه . شب ها هم اغلب به آشپزي و اسكيت كردن در زمين ورزش خابگاه ميگذرد. دروغ گفتم اگر بگويم وقتي مشغول انجام اين كارها هستم به تو فكر نميكنم.كافيست كوچك ترين چيزي تو را بخاطرم بياورد، آن وقت ماجرا تازه شروع ميشود.. هر چيزي ممكن است برايم يك جرقه باشد. مثلا در پياده

برچسب: عنوان,ندارد, نویسنده: طاها باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:52

امروز دانشگاه ديدم ات. برايم عجيب بود كه سلام كردي!! حقيقتا كل مسير را شوكه بودم.گمان ميكردم ديگر هيچوقت نميخواهي با من رو به رو شوي كه مجبور به سلام كردن باشي. نميداني در دلم چه شوقي بود از اينكه در مقابلم ايستاده بودي ...از اينكه از من فرار نميكردي! با اين همه سعي كردم خودم را بي تفاوت و سرد نشان دهم.. تمام آن روز با فكرهاي سردرگم درباره ي تو گذشت.. تمام روز به اين فكر ميكردم كه تو عجيب ترين شخصي هستي كه در زندگي ديده ام و اين را همان روز اول كه ديدم ات متوجه شده بودم. راستش را بخواهي اين روزها روزهايي خوبي نيستند اما به طرز عجيبي قدرت اين را پيدا كرده ام كه در برابر مسائل صبور و آرام باشم.

برچسب: قصه,براي,خودم,نگاه,ميدارم,براي, نویسنده: طاها باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:52

گاها كه در خيالات و فكرهايم غرق ميشوم حافظه ام به طرز عجيبي غافلگيرم ميكند.چيزهاي عجيبي به يادم مي آيند.چيز هايي كه شايد نبايد،چيزهايي كه شك ميكنم وجود داشتند يا ساخته ذهن خودم هستند. چه بسيار شب هايي كه حتي با به ياد اوردن يه كلمه!فقط يك كلمه تا صبح به گريه گذشته اند. حافظه آدم چيز شگفت انگيزيست . مخصوصا اگر تحت تاثير برخي چيزها مثل هوش يا مثل احساساتِ شديد تقويت شده باشد. احساسات شديد باعث ميشود هر روز حافظه ات در حال كار كردن باشد.از صبح كه بيدار ميشوي ساعتت را نگاه ميكني تا همان لحظه هاي آخر شب كه فكر هايت كم كم توي هم فيد ميشوند و ميفهمي كه دارد خوابت ميبرد. و خب امروز سالگرد همان روزيست

برچسب: نگاه, نویسنده: طاها باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:52

پنجره را باز كردم، سعي كردم هوا را داخل ريه هايم بكشم ولي نشد.بيني م كيپ شده بود. نميدانم چند ساعت گريه كردم. صداي باران در اين سكوتِ آكنده از فكرهاي كدر عصبي م ميكند. هميشه نزديك سال جديد همچين حس بدي سراغم مي آيد... مثل اسفند همان سالي كه باهم بوديم..شب ها به حدي گريه ميكردم كه از فشار عصبي سر انگشتانم به گزگز مي افتادند. ذهنم تماما درگير يك "چرا"يِ بزرگ شده بود، چرايي كه خودم را از هر طرف نسبت به فهميدنش عاجز ميديدم. با ذره ذره ي وجودم ازت ناراحت بودم. شايد از تو نه. از همه چيز! خوب يادم مي آيد كه حتي همان روزها هم وقتي به منطقم رجوع ميكرم كاملا حق را به تو ميدادم. حق را به تو ميدادم كه

برچسب: اسفند,سال,آخر, نویسنده: طاها باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:52

دلم برايت تنگ شده . شديدا و زياد و اين خيلي مسخره است كه حتي نميتوانم حالت را بپرسم. شايد درست همين باشد كه از هم در بي خبري محض باشيم. اما نميداني چقدر بعضي وقت ها از خواستن و نبودن ات كلافه ميشوم. ديشب از ان وقت ها بود. مثل هر شب فيلم ميديدم و بازيگر نقش اول نگاهي، عجيب شبيه نگاهاي تو داشت. و فقط همين! تا صبح فقط چند ساعت خوابيدم اما از لحظه ي خوابيدنم تا صبح كه بيدار شدم خواب ات را ميديم. شيرين بود. خواب را دقيقا خاطرم نيست. اما اينكه تو بودي را چرا. قلبم مثل تمام وقت هايي كه كنارم بودي آرام بود و خنك. صبح كه بيدار شدم با روز هاي ديگر فرق داشت. نميخواستم روز شروع شود نميخواستم كنار بيا

برچسب: نویسنده: طاها باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:52

در خوابم بودی؛ روشن و شفاف. و فضا، اتاق کوچک و تاريک ات بود. و زمستان بود. من پله های خانه تان را بالا میآيم و فقط پاهايم با جورابهای سفيد کلفت در تصوير مشخص است. تو پشت کامپيوترت نشسته ای. به تو میرسم و دستهايم را از پشت سرت حلقه میکنم دور گردن ات. و فقط تو در تصوير پيدايی و دستهای من و حالا لبهايم که روی پوست گردنت نشسته. چشمانت مهربان میشوند. و من خيلی وقت است چشمانمهربانت را نديده ام. رؤياهايم را دوست دارم. زياد نيستند اما اغلب پر از تصويرند. و صبح هايی را که نمیخواهم تصويرهای ذهنی ام را از دست بدهم زياد دوست دارم. صبح هايی که کندن از تختخواب برايم سخت است. مثل امروز. سؤال اينکه: وسط اين ه

برچسب: رويا, نویسنده: طاها باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:52

صفحه بندی