امروز دانشگاه ديدم ات. برايم عجيب بود كه سلام كردي!!
حقيقتا كل مسير را شوكه بودم.گمان ميكردم ديگر هيچوقت نميخواهي با من رو به رو شوي كه مجبور به سلام كردن باشي.
نميداني در دلم چه شوقي بود از اينكه در مقابلم ايستاده بودي ...از اينكه از من فرار نميكردي!
با اين همه سعي كردم خودم را بي تفاوت و سرد نشان دهم..
تمام آن روز با فكرهاي سردرگم درباره ي تو گذشت..
تمام روز به اين فكر ميكردم كه تو عجيب ترين شخصي هستي كه در زندگي ديده ام و اين را همان روز اول كه ديدم ات متوجه شده بودم.
راستش را بخواهي اين روزها روزهايي خوبي نيستند اما به طرز عجيبي قدرت اين را پيدا كرده ام كه در برابر مسائل صبور و آرام باشم.
برچسب: قصه,براي,خودم,نگاه,ميدارم,براي,
نویسنده: طاها باقریان
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 15:52